جستجو

Shopping cart

واکاوی اثرات مخرب سیاست های اکبر هاشمی رفسنجانی در نیم قرن

واکاوی اثرات مخرب سیاست‌های اکبر هاشمی رفسنجانی در نیم‌قرن

بررسی تاریخ معاصر ایران بدون تحلیل نقش اکبر هاشمی رفسنجانی، تحلیلی ناقص خواهد بود. او نه‌فقط یک رئیس‌جمهور یا سیاستمدار، بلکه معمار یک الگوی حکمرانی بود؛ الگویی که اثرات آن از دهه ۱۳۵۰ تا امروز، به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم در ساختار قدرت، اقتصاد، فرهنگ سیاسی و جایگاه ژئوپولیتیکی ایران قابل مشاهده است. مسئله اصلی، شخص نیست؛ منطقی است که نهادینه شد.


۱. تثبیت پراگماتیسم بدون اخلاق سیاسی

هاشمی رفسنجانی نماینده برجسته «پراگماتیسم قدرت‌محور» در جمهوری اسلامی بود؛ رویکردی که در آن، هدف بقا و مدیریت سیستم، بر هر نوع اصول‌گرایی اخلاقی یا شفافیت ترجیح داده شد.

در این منطق:

  • مصلحت جایگزین حقیقت شد
  • معامله جایگزین پاسخ‌گویی
  • و ثبات کوتاه‌مدت جایگزین مشروعیت بلندمدت

نتیجه این رویکرد، شکل‌گیری فرهنگی سیاسی بود که در آن مسئولیت‌گریزی ساختاری و توجیه تصمیمات پرهزینه به یک عادت تبدیل شد؛ فرهنگی که آثار آن تا امروز ادامه دارد.


۲. اقتصاد تعدیل‌شده، جامعه رهاشده

سیاست‌های اقتصادی دوران سازندگی، اگرچه با هدف بازسازی پس از جنگ آغاز شد، اما در عمل به تعدیل اقتصادی بدون زیرساخت نهادی انجامید. خصوصی‌سازی شتاب‌زده، بدون شفافیت و بدون رقابت واقعی، به شکل‌گیری طبقه‌ای انجامید که نه بورژوازی مولد بود و نه سرمایه‌دار ملی؛ بلکه شبکه‌ای از رانت‌جویان متصل به قدرت.

پیامدهای بلندمدت این مسیر:

  • تعمیق شکاف طبقاتی
  • تضعیف طبقه متوسط مولد
  • بی‌اعتمادی مزمن به مفهوم «توسعه»

اقتصاد رشد کرد، اما جامعه «همراه» نشد؛ و این شکاف، بذر نارضایتی‌های عمیق‌تر بعدی را کاشت.


۳. پیگیری پروژه هسته‌ای با منطق بازدارندگی پنهان

یکی از تصمیمات راهبردی و در عین حال پرهزینه در دوره تثبیت قدرت هاشمی، جهت‌دهی برنامه هسته‌ای ایران به‌سوی منطق بازدارندگی نظامی بود؛ مسیری که اگرچه هرگز به‌صورت رسمی اعلام نشد، اما در عمل با هدف دستیابی به «ظرفیت بمب» طراحی گردید.

این انتخاب، بدون اجماع ملی، بدون شفافیت راهبردی، و بدون برآورد دقیق هزینه–فایده ژئوپولیتیکی انجام شد. پیامدهای انباشتی آن در نیم‌قرن بعد عبارت‌اند از:

  • قرار گرفتن ایران در چرخه دائمی تحریم و فشار
  • امنیتی‌سازی اقتصاد و سیاست داخلی
  • مسدود شدن مسیر توسعه فناوری غیرنظامی و سرمایه‌گذاری خارجی
  • و تبدیل ایران از بازیگر تمدنی به «مسئله امنیتی» در نظام بین‌الملل

مسئله هسته‌ای نه‌تنها امنیت نیاورد، بلکه امنیت را به متغیری فرسایشی بدل کرد که هزینه آن را مردم پرداختند، نه طراحان راهبرد.


۴. نهادینه‌سازی دوگانگی قدرت و ملت

یکی از مخرب‌ترین میراث‌های فکری دوران هاشمی، عادی‌سازی فاصله میان مردم و حاکمیت بود. سیاست به امری تخصصی، پشت‌پرده و غیرقابل فهم برای عموم تبدیل شد؛ چیزی که «مردم صلاحیت درک آن را ندارند».

این نگاه:

  • مشارکت را به رأی‌دادن تقلیل داد
  • نقد را با برچسب «ضد توسعه» یا «ضد امنیت» حذف کرد
  • و سیاست را از امر عمومی به امر محفلی تبدیل نمود

نتیجه آن، انباشت خشم خاموش و بی‌اعتمادی تاریخی است که در دهه‌های بعد، به شکل‌های رادیکال‌تر بروز کرد.


۵. حذف پرچم شیر و خورشید و خسارت‌های نمادین–تمدنی

در کنار تصمیمات اقتصادی و امنیتی، یکی از کم‌بحث‌شده‌ترین اما عمیق‌ترین آسیب‌ها، تداوم حذف نماد شیر و خورشید از هویت رسمی ایران در دوران تثبیت نظام بود؛ تصمیمی که هاشمی نه‌تنها با آن مقابله نکرد، بلکه در عمل آن را تثبیت نمود.

این حذف، صرفاً تغییر یک نشان نبود؛ بلکه:

  • قطع پیوند دولت با حافظه تمدنی ایران
  • تضعیف سرمایه نمادین کشور در سطح بین‌الملل
  • و واگذاری روایت تاریخی ایران به دیگران

بود. کشوری که نماد تعادل قدرت و نور را کنار بگذارد، ناچار می‌شود قدرت را صرفاً با ابزار سخت جبران کند؛ و این دقیقاً همان مسیری است که ایران در دهه‌های بعد طی کرد.


۶. سیاست خارجی معامله‌محور و بی‌ریشه

در سیاست خارجی، هاشمی به‌دنبال «تنش‌زدایی» بود، اما نه بر پایه یک دکترین روشن ملی یا روایت تمدنی؛ بلکه بر اساس چانه‌زنی مقطعی. این رویکرد، ایران را نه به بازیگری قابل اعتماد، بلکه به طرفی قابل معامله و قابل فشار تبدیل کرد.

پیامدها:

  • نوسان مزمن سیاست خارجی
  • کاهش قدرت پیش‌بینی‌پذیری ایران
  • و فرسایش اعتبار راهبردی کشور


۷. تأثیر بین‌نسلی: انتقال بحران، نه حل آن

شاید مهم‌ترین اثر مخرب سیاست‌های هاشمی، انتقال بحران‌ها به نسل‌های بعد باشد. بسیاری از چالش‌های امروز ایران—از بحران اعتماد عمومی تا فرسایش سرمایه اجتماعی و انسداد توسعه—محصول انباشت تصمیماتی هستند که در دوران او نهادینه شدند.

او مسائل را «مدیریت‌پذیر» کرد، نه «حل‌شده»؛ و این همان نقطه‌ای است که بحران مزمن متولد می‌شود.


جمع‌بندی: مسئله فرد نیست، الگوست

نقد سیاست‌های اکبر هاشمی رفسنجانی، نقد یک شخص تاریخی نیست؛ نقد الگوی حکمرانی‌ای است که هنوز بازتولید می‌شود:

توسعه بدون عدالت، امنیت بدون مشروعیت، و قدرت بدون ریشه نمادین.

تا زمانی که این الگو به‌صورت شفاف و بی‌پرده نقد نشود، تغییر چهره‌ها تغییری در نتایج ایجاد نخواهد کرد. تاریخ نیم‌قرن اخیر ایران نشان می‌دهد که بحران‌ها نه تصادفی، بلکه قابل پیش‌بینی و قابل اجتناب بوده‌اند.